نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
گونه های خیس از شعر

 

 

شعر شیپور لالایی

ترجیح میدهم شعر شیپور باشد نه لالایی

  تماس با من

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غياب

  بچه باحالها

لينك اول

لينك دوم

لينك سوم

  صاحبخونه

احمد شاملو

بهزاد خواجات

مهرداد فلاح

سید محمد میر حسینی

بی نشان

غزل پست مدرن

هزاراسم قلم خورده

طیبه نیکو

يک جرعه غزل

کانون شعر صبا

محمد حسین بهرامیان

محمد قائمی

حمید رضا احمدی

سجاد جهانشاهی

صدیقه نارویی

سید علی میر افضلی

مازیار نیستانی

بهرام کمالی

حمید شریف نیا

 
 

 

پنجشنبه، 21 اردىبهشت، 1385

اين تکه از وطن

 

۱۶ارديبهشت سالمرگ حسين منزوی تسليت باد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالای دست ده نفر از ماست نعش من

گويی تمام رودم و درياست اين کفن

 

حق لا اله هر که به يادش گريستم

هر شاعری که گل شد و روييد در لجن

 

بر اين جنازه گريه اگر رسم کهنه ايست

عصيان کن و معادله ها را به هم بزن

 

تقويم ها به روز تولد رسيده اند

تقدير ها به ساعت شماطه دار من

 

حالا تو رفته ای و سرم سوت می کشد

غمگين نرين ترانه ی جا مانده از وطن

بشنو از نی چون

 

 

سه شنبه، 16 اسفند، 1384

با اين که انتظار تو را می کشيده بود...

 

سلام

ــــــــــ

خميازه کرد آذر و يلدا تمام شد

دی آمد و نشست زمستان امام شد

 

دانشکده شروع می شود از طمطراق ها

تو آمدی و پچ پچه در ازدحام شد

 

دل با تمام توانش که سرو بود

با يک نگاه سر سريت خام خام شد

 

مانتو سياه روسری آبی ــ شب قرار

مجنون رسيد و آخر عمری غلام شد

 

مردی که انتظار تو را سر کشيده بود

پای شما نشست و خراب مرام شد

 

ساعت سه و سی و  صد سال می شود

از آن نگاه ساده که بعدن سلام شد

 

من از کجا و از که و از زخم ها پرم

حيف غروب شعر که بی تو حرام شد... 

بشنو از نی چون

 

 

يكشنبه، 11 دى، 1384

در باب آخرين بار

 

بعد از مدتها بی در هوايی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ومن که گردنه گير همين بيابانم

تو نيستی که ببندی به ببند ،دستانم

 

خدا مرا به همين شعرها،نمی بخشد

که از بهارتو يک شب گذشت آبانم

 

پرنده ای و به هر جا که می روی اما...

هميشه يک نفر از ما،هميشه، می دانم

 

هميشه يک نفر از ما کنار اين جاده

کنار می روی و من غريب می مانم

 

دلت ميان دو راهی و چند راهی ها

و من که نام قديم همين خيابانم

 

وعشق مزه ی تلخ بهار آلوها

وعشق مزه ای از تو که زير دندانم

بشنو از نی چون

 

 

دوشنبه، 10 مرداد، 1384

 

مثل آخرين اسکناس ته جيب يک ملوان پير مچاله ام.(حسين پناهی)

اولين سال درگذشت حسين پناهی تسليت باد.

**********************                        *************************

تو مثل پنجره های به سمت ساحل باز

پری-ز- لذت آواز و حسرت پرواز

بخوان به نام درختان  به نام چشم سياه

بخوان ترانه ی شرقی  بخوان الهه ی ناز

غروب آخر بهمن به ياد يار و ديار

نشسته گوشه ی ميدان به هيات سرباز

دلت گرفته  وغمگين از اين بلاد غريب

شبيه زمزمه های شروع اين آواز

اگر چه موقع رفتن به گريه يا هر چيز...

هميشه قصه (همينه)قبول کن فرناز

وقهوه سرد و قطار از ت...تق. ت...تق. افتاد

ومانده کيف و کلاه مسافر شيراز

بشنو از نی چون

 

 

يكشنبه، 12 تير، 1384

همه چيز تمام شد...!

 

سلام....پرستو ها همه رفتند...

تقديم به همه ی آنها....................................

آدم اول به عشق می خنديد

بعد عاشق شد و کمی گنديد

بعد هم روز وصل ياران بود

ـ هفت پشت پدر به خود لرزيد ـ

آدم اينجا کمی هراسان بود

از شراب لبانتان نوشيد

بعد آمد که تجربه بکند

عشق را...

          در ميان ديسی چيد.

يکطرف چشم های معشوقه

يکطرف سرمه در کمی ترديد

يکطرف کوچه

                 پلکان..خانه

يکطرف عطر بوسه می پيچيد

آن قدربال و پر به عشقش داد

آن قدر تنگ در تبش خوابيد

آن قدر آه- آخر آدم تو

گوش شيطان... ابوالبشريد!!!

بعد يک صبح سرد پاييزی

آدم از خانه رفت تا  تبعيد

آدم از پل شکسته ها رد شد

زير نوری به ماه می خنديد

آدم اينجا به طرز غمگينی

می رود تا به خانه برگرديد

آدم اينجا کمی دلش تنگ است

حوريانی که دل نمی بازيد

بوق  کرنا  کشيکچی  گزمه

با گذشت زمانه می فهميد

پرده در گرگ و ميش می افتد

روزهايی غريب در تبعيد

بشنو از نی چون

 

 

شنبه، 31 اردىبهشت، 1384

يا هيچکس...يا

 

نگو که نميترسي...!!!

ازفردای روزی که کلاغ ها ،خبر آورند: 

من کمی عاشقت شده است.

ببين

 هيج وقت نديده بودی که دستهايم در استعمار چشمهايت

                                                                              چقدر...

پير ساليان درازی ست که هيچ باغبانی

نمک نپاشيده هرزه گی ام را.

 در ايستگاهی که

رد بشوی از پيچ وخم موهای بلندم

بهشت درد سر بزرگی ست

 مانده ام

مانده در منجلاب ما مينو     

ناخدای من و خدا مينو

حس تنهايی کمی بعدت

بزده از ياد تو مرا مينو

با که از شيب تپه ميرفتی

دست در دست اورها مينو

قول دادی شبی که غير از من...

يادت امد ولی چرا...؟ مينو

بعدآ از پيچ کوچه با مردی

از کنارم چه بی حيا مينو

می گذشتی من به دنبالت

آه رفتی تو بی وفا مينو

بعد ماندم من وتو وطرحی

خسته درقاب قصه ها مينو

روی ديوار روبه رو عکسی

از تو و من و تو با مينو

آه مينوی رفته از يادت

روز ميلاد مرگ ما مينو

پشت پلکت به خاک بسپارش

من که افتاده ای ز  پا مينو

های ابليس روسری آبی

بر مزارم برقص تا مينو

چشم در چشم سايه ات امشب

دردمان را کند دوا مينو

سايه هايی که از سرم رد شد

آب آرام وبی صدا مينو.

که هميشه /ناگزير بهانه هايت سالهای مرا بر...

باد آمد وبعد از ظهر های ديماه همان سال را دستمال سفيدی

که اگر روزگاری سرخ وکبود

دلت نلرزد در عبور از عرض مردانه ی اين پياده رو های پيچاپيچ.

ببين مينو

برادران مرا از دروازه های نرسيدن آويز می کنند

چشم هايی که سالهای ما را به گند کشيده اند

وتو/ که اصلآ دوستم نداری از اين

اتفاقها برايت بيفتم در

                                 ـسالهای دور از آغوشانه ـ

سپس

          پياده می شوی اينجا ميان نقاشی

         شبيه گيس  پريشان دختری ناشی

         نفس ـ نفس؛ به هم امشب بريز من را ـ هی ـ

         شما که روی مزارم عروس می پاشی

         خدا بيايد و با من کنار ابرويت

         دعا کند که عزيزم تو مال من باشی

بشنو از نی چون

 

 

شنبه، 10 اردىبهشت، 1384

من يا کدام پنجره ها

 

سفر هميشه حکايت باز آمدن تو بود

******************************

من همانم که شب از مدرسه بر می گردد

بی کلاه و کت و يک کيف پر از واژه ی بد

من قرار است که فردا به جهنم بروم

بی تو با آنکه پر و بال و دلم می شکند

تا دلم عاشق چشمان سياهی نشود

گفته ام از در و ديوار کسی سر نکشد

من همينم پسری در قفس تنگ زمين

ته نشين شب سردی که به او می خندد

تو بزرگی و پر از عشق، جنون، رشک ،حسد

حيف تو نيست دلی دار و ندارت بشود

شاعری عاشقتان بود ولی باور کن

بخت او يار نشد تا دلتان را ببرد

بشنو از نی چون

 

 

چهارشنبه، 17 فروردين، 1384

اين همه سال

 

عيد آمد و ما خانه ی دل را...

سلام

در زد کنار پله ی اول به گل نشست

من فکر می کن.ن.ن... هوا پس است

دکتر ميان اين همه زخم نمک زده

من خوب ميشوم آيا ...؟! اميد هست

دکتر تمام دفتر و کيف و کتاب من

از رد يک مسافر ناآشنا پر است

قرص و شراب وهر چه که فکرش نمی کنی

من را چنين مچاله و مجنون وگيج و مست

ساعت گذشته از سه و خوابم گرفته است

اينجای راه ؛غم رفتن ؛تب شکست

سرما رسيد و پنجره ها را کسی نبست...

بشنو از نی چون

 

 

دوشنبه، 2 آذر، 1383

از ياد مبر

 

سلام

******

او که از عشقش دلم در بند بود

دايمآ ارامشم را می ربود

او که هر شب در نگاهم می نشست

بعد می رفت و دلم را می شکست

او که طرز عشوه هايش اشناست

او که عکسش توی قابی هر کجاست

دارد از چشمش می افتد ماه نو

دارد از من می برد دل را گرو

می برد صحرا به صحرا کو به کو

شرح تلخ قصه ام را مو به مو

می رود در ابر در مه در غبار

می برد در باد- باران - بی قرار

می رود تا بی تو شب را سر کند

اين خيابان را به يادت تر کند

ساعت چند از سکوتت رفت آه

باز هم دير امدی مرد سياه

ساعت چند است و مردی بی گناه

می شود در اخم هايت راه راه

مرد دالانهای سرد روستا

مرد تنها در نشيب عشق ها

مرد اين پيراهن وکفش سياه

مرد موهای سپيد ايستگاه

.

.

.

آه ای دل ازغرورت زابراه

آه ديوار سپيد اشتباه

آه از يادم ببر اين غصه را

ياد های  مانده از اين قصه را

پشت اين ديوارها چشمی سياه

بی تو دارد عشق می ورزد به ماه

رو به شمعی می فرستد باد را

عشق را  پروانه را   فرياد را

اين نه رسم بی قراری های ماست

اين که رسم بی وفايی شماست!!!

او که در من می نشيند با کسی

او که من راکشت از دلواپسی

او که اتش می زند شيراز را

بال های بسته پرواز را

( او که از عشقش دلم در بند بود

صاحب يک شوهر و فرزند بود) 

 

 

 

بشنو از نی چون

 

 

پنجشنبه، 2 مهر، 1383

می گويند امده ای

 

سلام

***

ديشب کنار خاطره ها بی حضور تو

هر دل به يادمان عزيزی نشسته بود

امشب هزار پنجره بانو گواه من

بی تو هزار اينه در من شکسته بود

 

مردی که زير سرو های جلوی حياطتان

در خود فرو شکسته وهی ذکر می کند

گاهی به خود بيا وببين شايد او کمی

دارد به چشم های شما فکر می کند

 

از من خراب و خسته وخرد و غريب تر

ايا تو در کشاکش اين قصه ديده ای

تا من که خيره مانده نگاهش به پلک در

رنگی برای فصل بهارم کشيده ای

 

نفرين به لحظه های سفر کاين چنين مرا

هر بار ته نشين همين کوچه ها کنند 

وقتی شلوغ می شود آغاز عاشقی

بايد برای تو ای دل. يکی ـ دوتا کنند

 

حالا چقدر مانده که برگردی از سفر

حالا چقدر مانده از اين من که در به در

حالا چقدر فاصله- نقطه. نگاه بر

حالا بيا . بيا وببينم تو رهگذر

 

اينجا غروب و ساحل و دريا برای

اينجا غروب و ساحل و حالم گرفته است

اينجا عجيب فصل غريبی رسيده است

شايد به گيسوان تو بالم گرفته است

بشنو از نی چون